تبليغاتX
♥Life's Beautiful زندگی زیباست♥

♥Life's Beautiful زندگی زیباست♥

...زندگی زیباست و زیبایی همان عشق

هی........

مدتی بود اصلن به فکر وبلاگ نبودم یعنی خسته، تنها ...... آره. یه سر اومدم دیدم این متن!!! آخری که هیچی نداشت(یعنی همه چی داشت!) چارتا نظر داره کمی خوشحال شدم!!هی ... ولی یکی از نظرا نظرمو دزدید جالب بودد سوال همیشه خودمو دیدم که یه دوست خوب پرسیده بود!! از همین جا میگم به اون دوست (ندا خانوم) خوبم وهمه دوستای گل خودم که اگه جوابشو پیدا کردین جون من به منم بگین!! 

به هر حال زندگی زیباست چه بدونی کجاس چه ندونی!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:49  توسط تنها!  | 

تنهایی

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است......

 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 21:46  توسط تنها!  | 

تفدیمی...

زیباترین سلام تقدیم تو باد        بوی شب بهار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ایست روییدن عشق      اما خود عشق تقدیم تو باد

تنها

تقدیم تو باد....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 22:37  توسط تنها!  | 

قدرت آفرینش

یه پاور پوینت باحال ، حتما ببینیدش.

و یکم فکر کنید آیا سهم ما (انسان ها ) از این دنیا همش همین دو متر! قد و صد و بیست! سال عمره یا نه...!؟!؟!؟!

از اینجا دانلود کنید.

........

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 22:31  توسط تنها!  | 

خون بها...

هركس مرا طلب كند ،مرا مي يابد . هر كس مرا ياف ،مرا ميشناسد.و هر كس مرا شناخت مرا دوست دارد و هر كس مرا دوست داشت،عاشق من ميشود و هر كس عاشق من شد،من عاشق او ميشوم و هر كس من عاشقش بشوم،او را ميكشم و كسيكه او را بكشم ، بر من ديه اش واجب و كسيكه ديه اش بر من واجب شد ،پس خودم خون بهاي او ميشوم

(حديث قدسي )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 21:41  توسط تنها!  | 

خیلی مهمه!

با سلام به همه - 30 ثانیه هم طول نمیکشه یه حركت دیگه بكنيم تموم میشه

فکر می کردم که بعد از تلاش های بیهوده اعراب در رابطه با تغییر نام خلیج فارس ، دیگه اونا اقدام دیگری نکنند. چند هفته پیش من برایتان لینک پایین رو فرستادم و ازتون بابت رای دادن خواهش کردم. اما لازم که بدونید ، در اون روز تقریباً 150،000 نفر رای داده بودند و سهم ما تقریباً بیش از 79% در مقابل کمتر از 21% بود اما امروز تعداد رای دهنده ها به بیش از 759،000  نفر رسیده ولی با تاسف فراوان سهم ما از 79% به کمتر از 70% رسیده واین یک فاجعه است. یادتون باشه که این رای گیری مربوط به کمپین 1،000،000 امضای شرکت گوگل است و نذارید که دوباره نام خلیج فارس به خلیج ع ر ب ی تغییر پیدا کنه 

خوبه بدونید که شرکت گوگل مجبوره به هر درخواستی که به طور همزمان از طرف 5000 نفر و یا هر ارگان معتبر و ثبت شده ای ، بابت به رای گذاری یک قانون ، نام ، تعریف و . . . احترام بذاره

پس رو این لینک کلیک کنید و رای بدید

http://www.persianorarabiangulf.com/index.php

از طرف یه ایرانی!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 13:47  توسط تنها!  | 

یاحسین

حسین منی و انا من حسین .......

راستش نمی دونم تسلیت بگم یا تبریک! آخه اگه یکم فکر کنین که اگه واقعه آشورا اتفاق نمی افتاد: الان ما تو چه وضعی بودیم؟ واقعا از انسانیت چیزی می موند؟ ( هرچند که الانم انسان و انسان بودن خیلی کمه! ) به سر دنیا چی می اومد؟ و ....

فقط  اینو میدونم که خدا خیلی بزرگ و باحاله بیش تر از اونی که من فکر میکنم، اون خودش می دونه چی کار میکنه...

با حسین باشید و حسینی باشید.....  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 12:49  توسط تنها!  | 

عیدتون مبارک

عید قشنگ و چرب و چیلی! قربون مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 20:46  توسط تنها!  | 

تسلیت

شهادت امام محمد باقر علیه السلام پنجمین امام جهانبان بر همه و همه تسلیت باد....

به امید ظهور فرزندش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 22:30  توسط تنها!  | 

زیبا....

(فرستنده : مهرنگار و نسرین از یزد)

مراقب شادی توام همچنان که تو پاسبان شادی منی ، در آرامش نخواهم بود اگر در آرامش نباشی .

 

(فرستنده : صالح صفی نتاج از بافت)

من همه نیلوفران را فرش راهت میکنم / من جهانی را فدای یک نگاهت میکنم .

 

(فرستنده : ابراهیم مالکی نژاد از کوهبنان)

هر روز ز رخسار تو گل می چینم / یک روز نبینم رخ تو می میرم / در حسرت روی تو تمام شبها / من خواب رخ ناز تو را می بینم .

 

(فرستنده : صالح صفی نتاج از بافت)

در گلستان وجودم تو بدان شمع منی / نازنینم این را بدان همیشه در قلب منی .

 

(فرستنده : قاصدک از کاشان)

اگه عاشقی همش کار دله ، پس چرا من همه اش فکرم ، ذهنم ، هوشم ، حواسم ، پیش توست ؟

 

(فرستنده : قاصدک از کاشان)

چشم لیلا زده ات سوسن شبهای من است / بوسه از باغ لبت خواهش لبهای من است .

 

(فرستنده : محمدحسین سرداری از زرند)

قوانین علم را به هم زده ای ، نبودنت وزن دارد ! تهی اما سنگین !

 

(فرستنده : محمدحسین سرداری از زرند)

حافظه ام همه چیز و همه کس را فراموش می کند ، خسته شدم بس که سابیدمش و تو هر بار نمایان تر شدی !

 

(فرستنده : قاصدک از کاشان)

تمام روز و شب با بیقراری / به شوق روی تو بیدار هستم / اگرچه بی غرورم زنده اما /  به شوق لحظه ی دیدار هستم .

 

(فرستنده : قاصدک از کاشان)

هرچند که دور از عشق بازی هستیم / اما به رضای عشق راضی هستیم / بر فرض که این مسئله هم حل بشود / ثابت شده ما دو خط موازی هستیم .

برگرفته از:http://www.yekghadami.com/

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 15:51  توسط تنها!  | 

آمدن.....

خواهد آمد مرهم زخم علی مرتضی در کوچه ها.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 19:27  توسط تنها!  | 

قضاوت علی

در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شکایت کرد. و ناله سر مى داد که :- خدایا! بین من و مادرم حکم کن .عمر از او پرسید:- مگر مادرت چه کرده است ؟ چرا درباره او شکایت مى کنى ؟جوان پاسخ داد: مادرم نه ماه مرا در شکم خود پرورده و دو سال تمام نیز شیر داده . اکنون که بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخیص مى دهم ، مرا طرد کرده و مى گوید: تو فرزند من نیستى ! حال آنکه او مادر من و....

من فرزند او هستم .عمر دستور داد زن را بیاورند. زن که فهمید علت اظهارش چیست ، به همراه چهار برادرش و نیز چهل شاهد در محکمه حاضر شد.

عمر از جوان خواست تا ادعایش را مطرح نماید.جوان گفته هاى خود را تکرار کرد و قسم یاد کرد که این زن مادر من است . عمر به زن گفت :- شما در جواب چه مى گویید؟زن پاسخ داد: خدا را شاهد مى گیرم و به پیغمبر سوگند یاد مى کنم که این پسر را نمى شناسم . او با چنین ادعاى مى خواهد مرا در بین قبیله و خویشاوندانم بى آبرو سازد. من زنى از خاندان قریشم و تا بحال شوهر نکرده ام و هنوز باکره ام .در چنین حالتى چگونه ممکن است او فرزند من باشد؟عمر پرسید: آیا شاهد دارى ؟زن پاسخ داد: اینها همه گواهان و شهود من هستند.آن چهل نفر شهادت دادند که پسر دروغ مى گوید و نیز گواهى دادند که این زن شوهر نکرده و هنوز هم باکره است.

عمر دستور داد که پسر را زندانى کنند تا درباره شهود تحقیق شود. اگر گواهان راست گفته باشند، پسر به عنوان مفترى مجازات گردد.ماموران در حالى که پسر را به سوى زندان مى بردند، با   حضرت  على علیه السلام برخورد نمودند، پسر فریاد زد:- یا على ! به دادم برس . زیرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بیان کرد.   حضرت  فرمود: او را نزد عمر برگردانید. چون بازگردانده شد، عمر گفت : من دستور زندان داده بودم . براى چه او را آوردید؟گفتند: على علیه السلام دستور داد برگردانید و ما از شما مکرر شنیده ایم که با دستور على بن ابى طالب علیه السلام مخالفت نکنید.در این وقت   حضرت  على علیه السلام وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار کنند و او را آوردند. آن گاه   حضرت  به پسر فرمود: ادعاى خود را بیان کن .جوان دوباره تمام شرح حالش را بیان نمود.على علیه السلام رو به عمر کرد و گفت :- آیا مایلى من درباره این دو نفر قضاوت کنم ؟عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مایل نباشم و حال آنکه از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیده ام که فرمود:- على بن ابى طالب علیه السلام از همه شما داناتر است .حضرت به زن فرمود: درباره ادعاى خود شاهد دارى ؟گفت : بلى ! چهل شاهد دارم که همگى حاضرند. در این وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پیش گواهى دادند.على علیه السلام فرمود: طبق رضاى خداوند حکم مى کنم . همان حکمى که رسول خدا صلى الله علیه و آله به من آموخته است .سپس به زن فرمود: آیا در کارهاى خود سرپرست و صاحب اختیار دارى ؟زن پاسخ داد: بلى !این چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختیار دارند. آن گاه   حضرت  به برادران زن فرمود:- آیا درباره خود به من اجازه و اختیار مى دهید؟گفتند: بلى ! شما درباره ما صاحب اختیار هستید.حضرت فرمود: به شهادت خداى بزرگ و شهادت تمامى مردم که در این وقت در مجلس حاضرند. این زن را به عقد ازدواج این پسر درآوردم و به مهریه چهارصد درهم وجه نقد که خود آن را مى پردازم .سپس به قنبر فرمود: سریعا چهارصد درهم حاضر کن .قنبر چهارصد درهم آورد.   حضرت  تمام پولها را در دست جوان ریخت . فرمود: این پولها را بگیر و در دامن زنت بریز و دست او را بگیر و ببر و دیگر نزد ما برنگرد مگر آنکه آثار عروسى در تو باشد، یعنى غسل کرده برگردى .پسر از جاى خود حرکت کرد و پولها را در دامن زن ریخت و گفت :- برخیز! برویم .در این هنگام زن فریاد زد: اءلنار! النار! اى پسر عموى پیغمبر آیا مى خواهى مرا همسر پسرم قرار بدهى ؟!به خدا قسم ! این جوان فرزند من است . برادرانم مرا به شخصى شوهر دادند که پدرش غلام آزاد شده اى بود این پسر را من از او آورده ام . وقتى بچه بزرگ شد به من گفتند:- فرزند بودن او را انکار کن و من هم طبق دستور برادرانم چنین عملى را انجام دادم ولى اکنون اعتراف مى کنم که او فرزند من است . دلم از مهر و علاقه او لبریز است .مادر دست پسر را گرفت و از محکمه بیرون رفتند.عمر گفت :اگر على نبود من هلاک شده بودم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 15:36  توسط تنها!  | 

چهار سخنی که زاهد را تکان داد!

زاهدی گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که ...

افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
 گفت من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 11:39  توسط تنها!  | 

قدر

الهی! در شب قدرش چه نیکو مقدرش کردی، به تقدیرش، برای ماهم چنین کن...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 19:7  توسط تنها!  | 

عیدتون مبارک

سلام

دیشب خدا بزرگتین عیدی عمرمو بهم داد نمیدونم بهش چی بگم فقط میتونم بگم خدا خیلی دوست دارم خیلی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 17:2  توسط تنها!  | 

عکس سال

عکس سال که خیلیم جالبه یکم فکر کنین میتونین بفهمین چیه و چه جوریه!!

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 17:48  توسط تنها!  | 

مراقب افکارت باش چون...

مراقب افکارت باش چون افکارت گفتارت را مي سازد.
مراقب گفتارت باش چون گفتارت اعمالت را مي سازد.
مراقب اعمالت باش چون اعمالت عادتهايت را مي سازد.
مراقب عادتهايت باش چون عادتهايت شخصيتت رامي سازد.
مراقب شخصيتت باش چون شخصيتت سرنوشتت را مي سازد

حضرت علی علیه السلام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 16:38  توسط تنها!  | 

لیلی نام دیگر آزادی است

دنیا كه شروع شد زنجیر نداشت . خدا دنیا را بی زنجیر آفرید .
آدم بود كه زنجیر را ساخت . شیطان كمكش كرد .
دل زنجیر شد ؛ عشق زنجیر شد ؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدم ها همه دیوانه زنجیری .
خدا دنیای بی زنجیر می خواست . نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است .
امتحان آدم همین جا بود . دست های شیطان از زنجیر پر بود .
خدا گفت : زنجیرت را پاره كن . شاید نام زنجیر تو عشق است . یک نفر زنجیرهایش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنو ن اما نه دیوانه بود و نه زنجیری . این نام را شیطان بر او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست .
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد .
لیلی كمك كرد تا مجنون زنجیرش را پاره كند . لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد .
لیلی ماند ؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی است .

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 13:13  توسط تنها!  | 

اگر عمر دوباره داشتم

اگر عمر دوباره داشتم می كوشیدم اشتباهات بیشتری مرتكب شوم . همه چیز را آسان می گرفتم . از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر می شدم . فقط شماری اندك از رویدادهای جهان را جدی می گرفتم . اهمیت كمتری به بهداشت می دادم . به مسافرت بیشتر می رفتم . از كوههای بیشتری بالا می رفتم و در رودخانه های بیشتری شنا می كردم . بستنی بیشتر می خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعی بیشتری می داشتم و مشكلات واهی كمتری .
آخر ، ببینید ، من از آن آدمهایی بوده ام كه بسیار محتاطانه و خیلی عاقلانه زندگی كرده ام . ساعت به ساعت ، روز به روز . اوه ، البته من هم لحظات سرخوشی داشته ام . اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظات خوشی بیشتر می داشتم . من هرگز جایی بدون یك دماسنج ، یك شیشه داروی قرقره ، یك پالتوی بارانی و یك چتر نجات نمی روم . اگر عمر دوباره داشتم ، سبك تر سفر می كردم . اگر عمر دوباره داشتم ، وقت بهار زودتر پا برهنه راه می رفتم و وقت خزان دیرتر به این لذت خاتمه می دادم . از مدرسه بیشتر جیم می شدم . گلوله های كاغذی بیشتری به معلم هایم پرتاب می كردم . سگ های بیشتری به خانه می آوردم . دیرتر به رختخواب می رفتم و می خوابیدم . بیشتر عاشق می شدم . به ماهیگیری بیشتر می رفتم . پایكوبی و دست افشانی بیشتر می كردم . سوار چرخ و فلك بیشتر می شدم . به سیرك بیشتر می رفتم . در روزگاری كه تقریبًا همگان وقت و عمرشان را وقف بررسی وخامت اوضاع می كنند ، من بر پا می شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع می پرداختم . زیرا من با ویل دورانت موافقم كه می گوید : شادی از خرد عاقل تر است . اگر عمر دوباره داشتم ، گل مینا از چمنزارها بیشتر می چیدم .

دان هرالد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 13:1  توسط تنها!  | 

لبخند خدا

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 15:27  توسط تنها!  | 

یه شعر قشنگ

دنیا همه هیچ و كار دنیا همه هیچ    ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

دانی كه از آدمی چه ماند پس مرگ    عشق است و محبت است و باقی همه هیچ

جامی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 13:18  توسط تنها!  | 

یه شعر جالب

مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت   یاقوت نهم نام لب لعــــل تو یاقوت

قــربان وفاتم به وفاتم گــــذری کن   تابوت مگر برکشــم از رخنه تابوت

شاطر عباس صبوحی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 10:9  توسط تنها!  | 

تغییر

روزي مرد کوري روي پله هاي ساختماني نشسته بود و کلاه و تابلويي کنار پايش گذاشته بود. روي تابلو خوانده مي شد:"من کور هستم لطفاً کمک کنيد".
روزنامه نگار خلاقي از کنار او مي گذشت.نگاهي به ائ انداخت. فقط چند سکه داخل کلاه بود. او چند سکه ديگر داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز، و متوجه شد کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های روزنامه نگار او را شناخت. و از او پرسیدکه بر روی تابلو چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خواصی نبود، من فقط نوشته ی شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته بود ولیروی تابلو خوانده می شد: "امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم".

برگرفته از مجله نما - بهار 89

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 20:43  توسط تنها!  | 

یه جمله قشنگ

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم

اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم

اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم

اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 3:2  توسط تنها!  | 

جاودان

سيد محمدعلي جمال زاده 
جمعه بود و ادارات بسته. به رسم معهود به ديدن "يار ديرينه" رفتم. در اتاق دفترش كه در عين حال اتاق خوابش هم بود تك و تنها در مقابل ميز تحرير لختي نشسته و ششدانگ در نخ تماشاي پاشنه كشي بود كه در وسط ميز افتاده بود. پس از سلام و عليك و خوش و بش مختصري مرا به حال خود گذاشت و از نو محو مناظره و معاينه مكاشفه آميز پاشنه كش گرديد.
با تعجب تمام نگاهي به پاشنه كش انداختم. پاشنه كشي بود مانند همه پاشنه كشها به خود گفتم بلكه عتيقه و داراي نقش و نگار قديمي است و يا با خط ميخي بر بدنه آن چيزي نوشته شده است. نزديكتر رفتم و با دقت بيشتري نگاه كردم. ديدم كاملا معمولي است و ابدا چيزي كه شايسته توجه مخصوصي باشد در آن ديده نميشود.
دست به شانه رفيقم زدم و با صداي ملايم گفتم رفيق چه ميكني.
مثل آدمي كه سراسيمه از خواب عميقي بيدار شده باشد نگاهش را از پاشنه كش برداشته به من دوخت و گفت با اين نيم وجبي يك و دو ميكنم.
گفتم مگر عقل از كله ات پريده و يا جني شده اي.
گفت مگر نميداني كه سيدم و سيدها گاهي جني ميشوند.
گفتم جني نشده اي، مجنون شده اي.
گفت مگر ميان جني و مجنون فرقي هست.
گفتم والله نميدانم اما همينقدر ميدانم آدمي كه يك جو عقل داشته باشد با يك پاشنه كش يك و دو نميكند.
گفت اگر بداني چه آزار و عذابي به من ميدهد تغيير عقيده خواهي داد و سر و حكمت اين دعوا و مرافعه دستگيرت ميشود.
گفتم ميخواهي سر به سر من بگذاري. والا هر قدر هم آتش كوره قوه تصورت را پر زور كرده باشند با پاشنه كش ساده اي دعوا و مرافعه راه نمياندازي. مطلب همان است كه گفتم، عقلت پارسنگ برداشته است و ديوانه شده اي.
گفت مگر مولوي نگفته "هست ديوانه كه ديوانه نشد/ اين عسس را ديد و در خانه نشد." اما ما آدمهاي لغ ملغي امروز شايستگي مقام عالم ديوانگي را نداريم. بايد ذوالنون بود تا مجنون شد و ما اين ادعاها را نداريم.
گفتم هر چه هستي و نيستي به من مربوط نيست ولي بگو و نگو با پاشنه كش كار آدم معقول نيست و يقين دارم زير اين كاسه نيم كاسه اي است كه چشم آدم حلال زاده نميبيند.
گفت بنشين تا بگويم برايت چاي هم بياورند و درست گوش بده تا داغ دلم را بفهمي.
چاي سفارش داد و نشستم و براي شنيدن كلمات حكمت آياتش سراپا گوش شدم.
گفت درست به اين پاشنه كش نگاه كن تا بعد درد دل را برايت بگويم.
نگاه كردم، درست نگاه كردم پاشنه كش كوچكي بود كه قد و قامتش از نيم وجب تجاوز نميكرد. دسته اش كه بيشتر لمس كرده بودند قدري ساييده شده براق بود. مانند برگ بزرگ خشكيده اي طاقباز در وسط ميز تحريري افتاده بود و نه حركتي داشت و نه بركتي و مانند كليه اشياء جامد و بي جان مظهر كامل سكون و استغناء و بي اعتنايي محض بود كه جوكيهاي هند و عرفا و اولياء‌الله خودمان به زور هزار رياضت و مشقت ميخواهند بدان برسند و هرگز نميرسند.
گفتم من كه چيزي دستگيرم نميشود. خوب است تلفن كنيم "آمبولانس" بيايد و ترا به دارالمجانين ببرد تا هر قدر دلت ميخواهد و با هر چه و هر كس ميخواهي تا صباح قيامت دعوا و مرافعه بكني.
گفت سر به سرم نگذار. كار غامض تر از آن است كه خيال كرده اي. بي جهت هم مرا محكوم نكن. ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 12:26  توسط تنها!  |